رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

شیوانا با عده‌ای از شاگردان از راهی عبور می‌كردند. در کنار جوی آب و زیر درخت جوانی را دیدند که با شوق و جدیت فراوان مشغول مطالعه بود طوری که اصلا متوجه حضور شیوانا و جمع همراه او نشد. شیوانا لختی توقف کرد و از جوان پرسید: ”برای چه این چنین غرق مطالعه شده‌اي و با این جدیت درس می‌خواني!؟“ جوان لبخندی زد  و گفت: ”به سه دلیل ! اول این‌که پدر و مادرم از من قول گرفته‌اند سخت درس بخوانم و در آزمون ورودی ارتش امپراتور قبول شوم و به شغل آبرومندی برسم که آبروی خاندان را حفظ کنم. دلیل دوم این است که پدرم مرا ترسانده که اگر در آزمون ورودی قبول نشوم مرا به شلاق خواهد بست و درد  و شکنجه بسیاری نصیبم خواهد شد و دلیل سوم هم این است که اگر در این آزمون پذیرفته نشوم مجبورم به کارهایی روی آورم که در شان من نیست و با کسانی همکار شوم که خودم را هم رده آن‌ها نمی‌دانم و از این بابت مسلما رنج زیادی خواهم کشید!“
یکی از شاگردان شیوانا سری تکان داد و گفت: ”جوان بیچاره هیچ راهی جز درس خواندن جدی و قبول شدن حتمی در آزمون ندارد. وقتی این همه ترس وجود دارد او چگونه می‌تواند با این شوق و اشتیاق درس بخواند!؟“
شیوانا سری تکان داد و گفت: همه این دلایلي را که این پسر گفت نمی‌توانند این شوق و جدیتی که می‌بینیم، در او زنده کنند!؟ عامل محرك او چیزی بسیار قوی‌تر از ترس و وحشت و محرومیت و از این قبیل قصه‌هاست. تنها یک هدف زیبا و پاک و مقدس می‌تواند تلاشی زیبا و تحسین برانگیز و کامل را شکل دهد.“
سپس شیوانا رو به پسر کرد و گفت: ”اگر هر سه عاملی که گفتی از بین بروند! یعنی برای خانواده دیگر راه یافتن تو به درگاه امپراتور اهمیتی نداشته باشد و شکنجه و شلاقی هم در بین نباشد و فرصت کافی به تو داده شود تا بدون این‌که وارد بازار کار شوی باز سال دیگر در آزمون شرکت کنی، آیا باز هم با این جدیت و سخت‌گیری درس را دنبال می‌کنی؟!“
پسرک لبخندی زد و گفت: ”حق با شماست! یک دلیل دیگر هم هست که معمولا به کسی نمی‌گویم! آن هم این است که دل به دختری از همکاران پدر سپرده‌ام که شرط ازدواج با او یافتن شغلی آبرومندانه در درگاه امپراتور است. من بیشتر به دلیل اوست که این زحمت را به خودم هموار می‌کنم.“
شیوانا سری به نشانه تشکر تکان داد و برای او آرزوی موفقیت کرد و از او جدا شد و راه خود را در پیش گرفت. چند قدم که از پسرک دور شدند شیوانا به سوی شاگردان بازگشت و گفت: ”هر وقت در جایی شوق و هیجان بیش از حد را دیدید شک نکنید که در ورای این شوق عشقی بزرگ نهفته است. ترس و هراس و ابهام و وحشت هرگز نمی‌توانند شور و اشتیاق ایجاد کنند!“


ادامه مطلب



[ یک شنبه 2 اردیبهشت 1397  ] [ 10:29 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . 

استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . 

استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد .

 لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و 

گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .
 
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، 

اما از ضربه آهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم 

اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . 

💠مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی.


ادامه مطلب



[ یک شنبه 2 اردیبهشت 1397  ] [ 10:23 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

هشت سال پیش به یک راننده تاکسی در سنگاپور، یک بیزینس کارت دادم تا طبق آدرس، من را به جای خاصی برساند.
راننده در آخرین نقطه، دور یک ساختمان پیچید. تاکسی متر یازده دلار نشون می داد اما او فقط ده دلار گرفت.  
به او گفتم آقای هنری! تاکسی متر یازده تا نشان می دهد  چرا ده دلار حساب کردی؟
او پاسخ داد: "آقا، من یک راننده تاکسی هستم، در واقع باید شما را مستقیم به مقصد می رساندم. از آنجا که محل دقیق را بلد نبودم، مجبور شدم دور ساختمان بگردم. اگر مستقیم آورده بودمت، می شد ده دلار."
سپس ادامه داد: "سنگاپور یک مقصد جهانی جهانگردی است و آدمهای زیادی برای سفر های سه چهار روزه به اینجا می آیند. بعد از رد شدن از بخش گمرک و مهاجرت، اولین تجربه معمولا راننده تاکسی است، و اگر این تجربه خوب نباشد، سه چهار روز باقیمانده هم دلچسب و شیرین نخواهد بود!"

او گفت: "جناب، من راننده تاکسی نیستم، من سفیر ملت سنگاپور هستم، یک سفیر بدون پاسپورت دیپلماتیک!"

ظاهرا او تا بیش از کلاس هشتم درس نخوانده بود، اما در نظر من یک آدم حرفه ای و رفتارش منعکس کننده سرافرازی و غرور در عملکرد و شخصیتش بود. 

☑️ بنابراین، ما برای حرفه ای بودن به بیش از صلاحیت ها و مدارک حرفه ای نیاز داریم. و به عبارت دیگر؛ حرفه ای بودن همراه با رفتار و ارزش های انسانی است که تفاوت ها را مشخص می کند و دانش، مهارت، پول، تحصیلات، همه بعد از آن می آید. اول از همه، ملاک؛ ارزش های انسانی، صداقت و درستی است!
حرفه ای گری به کاری نیست که داریم انجام می دهیم، بلکه به این است که آن کار را چگونه انجام می دهیم!

☑️این همان تبلور بعد سوم هوش است که جک ما؛ موسس و رئیس علی بابا از آن می گوید. این نه آی کیو و هوش هیجانی، بلکه هوش عشقی یا ال کیو است که بکار بردن آن؛ متمایز کننده یک فرد یا شرکت از سایرین خواهد بود! هوشی که فراتر از دو دو تا چهارتا رفته و انسانیت و اخلاق محور است! 
بشر با دو هوش آی کیو و ای کیو منهای ال کیو نشان داده که می تواند جهان را ویران کند!  

 

☑️ بزرگی یک ملت تنها به اندازه جغرافیایی آن نیست. 
اراده، انسجام، استقامت، انضباط مردم و کیفیت رهبرانش است که آنرا به سرزمینی لایق احترام در تاریخ تبدیل می کند!
لی کوآن یو؛ اولین نخست وزیر سنگاپور
 
✍️شیو کِرا، نویسنده و مربی مدیریت


ادامه مطلب



[ یک شنبه 2 اردیبهشت 1397  ] [ 10:12 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

ملانصرالدین برای خرید کفشِ نو راهی شهر شد. در راسته ی کفاشان مغازه های زیادی بود. مغازه دار کفش های زیادی به ملا نشان داد، حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا از میان آن ها یک جفت انتخاب کند. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان می کرد اما هیچ کدام را باب میلش نیافت.
هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. 
از میان دهها جفت کفش  چیده شده، ملا ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد! آنها را پوشید. کفش ها درست اندازه ی پایش بودند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. از فروشنده پرسید: قیمت این کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چه طور ممکن است؟ مرا مسخره می کنی؟ فروشنده گفت: ابدا، این ها کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!


ادامه مطلب



[ شنبه 1 اردیبهشت 1397  ] [ 03:45 ب.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 191 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 133510 نفر
كل مطالب : 760 عدد
تعداد کل نظرات: 12 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : یک شنبه 2 اردیبهشت 1397 
امکانات وب