رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ


شیوانا و یکی از شاگردانش با کاروانی همراه بودند. در میان راه شاگرد با مرد جوانی دوست شد و او را نزد شیوانا آورد و گفت: "این دوست جدید من است و با همسر باردار و دو فرزندش در این کاروان هستند. او یک شانه سر دست‌ساز جالب دارد که من به آن علاقه پیدا کرده‌ام و قیمت بالایی براي خريد آن پیشنهاد کرده‌ام اما او نمی‌پذیرد و شانه را نمی‌دهد و می‌گوید که یادگار عزیزی است و می‌خواهد نزد خودش نگه دارد. از شما می‌خواهم با او صحبت کنید تا قبول کند شانه‌اش را به من بدهد."
شیوانا با تبسم گفت: "وقتی می‌گوید یادگار است یعنی دلش پی آن است و در نتیجه چیزی که دل دیگری پی آن باشد به کار تو نمی‌آید. بی‌جهت دوست جدیدت را اذیت نکن."
چند روز که گذشت، کاروان به نزدیک شهری رسید. شاگرد شیوانا به شهر رفت و با دو عدد انار بازگشت. وقتی کاروان به راه افتاد و از شهر دور شد، مرد جوان با همسر و فرزندانش نزد شاگرد شیوانا آمد و گفت: "دوست من! همسرم هوس انار کرده است. تنها تویی که از شهر انار خریدی. اگر اناری باقی مانده آن را به من بفروش."
شاگرد شیوانا با شیطنت گفت: "فقط دو انار درشت خریده‌ام و آنها را خیلی دوست دارم. اما اگر تو شانه خود را بدهی حاضرم به رایگان یکی از انارها را به تو بدهم."
مرد جوان لختی مردد ماند و سپس شانه را داد و انار را گرفت و به همسرش داد. در این هنگام فرزندان کوچک مرد از سروکول مادر بالا رفتند و تقاضای انار کردند. مادر چند دانه انار خورد و بقیه را به طور کامل به فرزندانش داد و به همسرش که با تعجب به او نگاه می‌کرد گفت: "حال که خوب فکر می‌کنم می‌بینم انار را دوست ندارم. این بچه‌ها انگار بیشتر از من به انار علاقه دارند."
مرد جوان سرش را پايین انداخت و با همسر و فرزندانش از شیوانا و شاگردش دور شدند.
شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت: "به من بگو معنای دوست داشتن چیست؟"
شاگرد با غرور گفت: "آدم چیزی را که دوست دارد با چیزی که بیشتر دوست دارد عوض کند! مثل من که انار را دوست داشتم ولی شانه را بیشتر دوست داشتم و انار را با شانه عوض کردم!"
شیوانا گفت: "اما آن مرد جوان انگار بیشتر از تو معنای عشق را فهمیده بود چون نشان داد که دوست داشتن یعنی آدم به خاطر کسی که دوستش دارد از چیزی که عزیز می‌شمارد دل بکند."
شاگرد شیوانا گفت: "آن عزیزی که می‌گويید همسرش بود که جوابش را داد و گفت انار را دوست ندارد!؟"
شیوانا با تبسم گفت: "و آن بانو بهتر از هر دوی شما عشق را معنا کرد. او با رفتار خود گفت که دوست داشتن یعنی انسان به خاطر آنها که دوستشان دارد چیزی که برایش عزیز است را پس بزند و به آنها بدهد تا شادشان کند!"
شاگرد با حیرت به شیوانا خیره شد و گفت: "چه می‌خواهید بگويید؟"
شیوانا نیم‌نگاهی به افق انداخت و گفت: "هیچ، معنای عشق و دوست داشتن را گفتم!"
شاگرد نگاه معنی‌داری به شانه و انار دوم انداخت و با خنده گفت: "مثل این‌که من هم زیاد این شانه و انار را دوست ندارم. بهتر است شانه را به صاحبش برگردانم و انار دوم را هم به زور به او بدهم تا شاید شانه را قبول کند!"
شاگرد این را گفت و به سوی مرد جوان و خانواده‌اش رفت. شیوانا نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت: "و من در حیرتم که این محبت چیست که هر روز که می‌گذرد معنای جدیدتری برای آن پیدا می‌شود!؟"


ادامه مطلب



[ شنبه 28 اسفند 1395  ] [ 08:05 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0



مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم .

 


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 25 اسفند 1395  ] [ 09:42 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0



مردی مست به خانه آمد؛آنقدرمست بود که گلدان قیمتی که زنش به آن خیلی علاقه داشت را ندید و به گلدان خورد و آن را شکست...
پیش خودش گفت: "حتما زنم فردا واسه گلدون کلی داد و بیداد میکنه..."
همانجا خوابش برد؛ صبح که ازخواب بیدار شد یادداشتی را روی یخچال دید:

"عزیزم صبحونه مورد علاقتو روی میز چیدم، الانم رفتم بیرون تا برای ناهار مورد علاقت کمی خرید کنم؛ دوست دارم عشقم! "

مرد با تعجب از پسرش پرسید: "این یادداشت چیه؟؟؟ چرا مامانت ناراحت نشده؟!"
پسر گفت: "دیشب که مست بودی و اومدی مامان بغلت کرد بذارتت رو تخت، تو عالم مستی گفتی خانم به من دست نزن من متاهلم..."

بعضی از چیزا اینقدر با ارزش هستند که بسیاری از کارهای بد را پوشش میدهند!

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 01:35 ب.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند.
قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی.
هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت:
خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم.
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند.

زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 08:37 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت.
او به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟
سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.
نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری در ذهنمان نقاشی کنیم: نادیده گرفتن نقاط ضعفشان و برجسته ساختن نقاط قوت آنان؟؟؟

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 08:35 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 94 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 75420 نفر
كل مطالب : 469 عدد
تعداد کل نظرات: 8 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 28 اسفند 1395 
امکانات وب