رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست  کمکش کند تا خانه اش را بفروشد، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحبخانه خواند.
 
خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع، کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار.
 
صاحب خانه گفت دوباره بخوان!
مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!!
در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم.

خیلی وقت ها نعمت هایی را که در اختیار داریم را نمی بینیم چون به بودن با آنها عادت کرده ایم ، مثل سلامتی، مثل نفس کشیدن، مثل دوست داشتن، مثل پدر، مادر، خواهر و برادر، فرزند، دوستان خوب و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کردیم.


ادامه مطلب



[ شنبه 29 مهر 1396  ] [ 09:05 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست.  سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند.  جوان با او به راه افتاد.

به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.  جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.

مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.

سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"  گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."


ادامه مطلب



[ شنبه 29 مهر 1396  ] [ 08:40 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

نقاش مشهوری در حال اتمام نقاشی‌اش بود
آن نقاشی به‌طور باورنکردنی زیبا بود
نقاش آن‌چنان غرق هیجان ناشی از نقاشی‌اش بود، که ناخودآگاه در حالی که آن نقاشی را تحسین می‌کرد، چند قدم به طرف عقب رفت
 نقاش هنگام عقب رفتن، پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد، 
شخصی متوجه شد که نقاش چه می‌کند، 
می‌خواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود
 مرد به سرعت قلمویی را برداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط‌خطی کرد!
نقاش که این صحنه را دید، با سرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند
اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود، برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود

 

به‌راستی گاهی آینده‌مان را بسیار زیبا ترسیم می‌کنیم
اما گویا خالق هستی می‌بیند چه خطری در مقابل ماست 
و نقاشی زیبای ما را خراب می‌کند
گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت می‌شویم؛
اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم
خالق هستی همیشه بهترین‌ها را برایمان مهیا کرده است.


ادامه مطلب



[ دوشنبه 24 مهر 1396  ] [ 09:06 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

🍁   آخر هفته بود نجار  یک روز کاری را به پایان برده بود او  تصمیم گرفت یکی از دوستانش  را برای صرف نوشیدنی به خانه‌اش دعوت کند.
دوست او پذیرفت و موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند، نجار قبل از ورود به خانه چند دقیقه در جلو درختی در باغچه ایستاد و بعد با دو دستش، شاخه‌های درخت را گرفت تغییر حالت در چهره اش هویدا بود دوستش با اینکه تعجب کرده بود ولی تصمیم گرفت سر فرصت علت را بپرسد
نجار با چهره ای گشاده و خندان به همراه دوستش  وارد خانه شد،همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، بعد از خوش و بش نشست با فرزندانش شوخی کرد  و بعد به اتفاق دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.
از آن جا می‌توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی‌اش را بگیرد 
لذا از نجار پرسید جلو درخت چه اتفاقی افتاد  
نجار گفت:خندید و گفت 
 این درخت مشکلات من است، 
در طول روز و موقع کار وقتی  مشکلاتی  پیش می‌آید  می دانم که این مشکلات ، من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد. 
به همین دلیل وقتی به خانه می رسم، مشکلاتم را به شاخه‌های آن درخت می‌آویزم.
 صبح روز بعد وقتی می‌خواهم سر کار بروم،  جالب این است که وقتی به سراغ درخت می‌روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات، دیگر آن جا نیستند و بقیه هم خیلی سبک شده‌اند.»

 پائولو کوئلیو


🔴 تحلیل و توصیه  کاربردی

✅ فکر ما همه چیز ماست  پس زنجیرهای اسارت از حوادث گذشته را از پای فکر و ذهن باز کنیم 
☘️یک  راهش این است که ذهن  را از گذشته پاک کنیم و در لحظه زندگی کنیم 
در لحظه بودن این است که کینه ، حسد ، ناکامی ها ، مشکلات گذشته را هرگز با خود حمل نکنیم
زیرا این کار انرژی ذهنی و عملی ما  را زمینگیر می کند یا به  هدر می دهد و مستهلک می کند
🍁  مثبت باشیم  یک راه مثبت بودن این است که ذهن مان را از ناکامی ها ، مشکلات ، گرفتاری ها ...خالی کنیم و آنرا   را با خاطرات خوب ، امکاناتی که باقوه و بالفعل داریم ، فرصت ها و   امیدهایی که همیشه وجود دارند  پر کنیم ا
از لحظه لحظه های مان انتظار خوب داشته باشیم و با طرح سوالات صحیح ذهن مان   را به کانال مثبت و امید و نشاط تغییر دهیم و  با این حس نیروی فکری و عملی  مان  را برای موفقیت و نشاط برنامه ریزی کنیم 🍁 


ادامه مطلب



[ شنبه 22 مهر 1396  ] [ 10:10 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 164 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 106321 نفر
كل مطالب : 655 عدد
تعداد کل نظرات: 12 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 29 مهر 1396 
امکانات وب