رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ میکرد:‌‌‌‌‌

گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه  مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ وبخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌ بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌.
این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار میرفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی ‌، بره‌ای شکار میکرد و برای ‌مصرف ‌خود و بچه‌هایش ‌می آورد‌.
 اما با اینکه ‌رفت ‌آمد ‌او از آغل‌ گوسفندان ‌بود، هرگز متعرض‌ گوسفندان ‌ما نمیشد‌. 
ما دقیقا آمار گوسفندان ‌و‌بره های‌ آنها ‌را داشتیم‌ وکاملا" مواظب‌ بودیم‌، بچه‌ها تقریبا‌ بزرگ ‌شده‌‌‌‌ بودند.
یک‌بار و در غیاب ‌ماده ‌گرگ ‌که ‌برای ‌شکار رفته‌ بود، بچه‌های ‌او‌‌ یکی ‌از ‌بره‌ها را کشتند! 
ما صبرکردیم، ببینیم ‌چه ‌اتفاقی‌ خواهد افتاد‌؛ وقتی ‌ماده ‌گرگ ‌برگشت ‌و این ‌منظره ‌را دید، به ‌بچه‌هایش ‌حمله‌ور شد؛ آنها ‌را گاز می گرفت و میزد ‌و بچه‌ها ‌سر و صدا و جیغ ‌میکشیدند ‌و پس ‌از آن ‌نیز ‌همان‌ روز ‌آنها را برداشت‌‌ و از ‌آغل ‌ما رفت‌.
 روز بعد، با کمال ‌تعجب ‌دیدیم، گرگ، یک ‌بره‌ ای شکار کرده و آن‌ را نکشته ‌و زنده ‌آن‌ را از دیوار‌ آغل ‌گوسفندان ‌انداخت ‌رفت‌.»  


این ‌یک ‌گرگ ‌است‌ و با سه‌ خصلت‌: 
 درندگی
       وحشی‌بودن‌
            و   حیوانیت
‌شناخته‌میشود‌
اما میفهمد، هرگاه ‌داخل ‌زندگی ‌کسی‌ شد و کسی ‌به ‌او ‌پناه‌ داد و احسان‌کرد به‌ او خیانت ‌نکند ‌و اگر‌ ضرری‌ به ‌او زد ‌جبران نماید

  هر ذاتی رو میشه درست کرد،جز ذات خراب....!!


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 16 آذر 1396  ] [ 11:40 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

مزرعه‌دار ثروتمند دهکده شیوانا مریض شد و پزشکان تشخیص دادند که برای درمان باید به ارتفاعات کوهستان برود. مزرعه‌دار،شیوانا را خواست و به او گفت:«من از تنهایی زن و فرزندانم می‌ترسم؛ بنابراین می‌خواهم یکی از شاگردان رزمی‌کار و ورزیده مدرسه‌ شما، در این چندهفته‌ای که من نیستم،مراقب خانواده‌ام باشد.»
شیوانا به مدرسه برگشت و از بین شاگردان دو نفر انتخاب کرد. شیوانا به یکی از آن‌هاکه بسیار ورزیده و ماهر بود و در شمشیرزنی و تیراندازی مهارت بالایی داشت، گفت: «در خودت توان مراقبت از همسر و فرزندان بی‌پناه مزرعه‌دار را می‌بینی؟!»و او با‌غرور گفت: «آن‌ها مثل خواهر و خواهرزاده‌هایم هستند؛ حتی اگر وسوسه‌ها و افکار بد هم بخواهند گولم بزنند، به احترام اعتمادی که مزرعه‌دار به ما دارد، پا روی هوسم می‌گذارم و از خانواده او دفاع می‌کنم!»
شیوانا از شاگرد دوم که اندام متوسط، اما ورزیده‌ای داشت و در هنرهای رزمی هم بسیار ماهر بود، همین سوال را پرسید و او در جواب گفت: «در مزرعه تنها نیستم. بقیه کارگرها هم هستند. با کمک کارگرها شب‌ها یک حلقه محافظتی گرد خانه مزرعه‌دار تشکیل می‌دهم و روزها هم نزدیک در می‌نشینم و تمام رفت‌وآمدها را کنترل می‌کنم. اگر هم لازم به کمک باشد، از مدرسه و بقیه شاگردان کمک می‌گیرم. ما نمی‌گذاریم مهاجمی حمله کند!»
شیوانا شاگرد دوم را مناسب تشخیص داد و او را به مزرعه‌دار معرفی کرد. شاگرد اول به‌شدت ناراحت شد و گفت: «من که درشت‌اندام‌تر هستم. خودتان می‌دانید در این منطقه کسی حریف شمشیر و تیروکمان من نمی‌شود! پس چرا من را انتخاب نکردید؟»
شیوانا تبسمی کرد و گفت: «از خودت بپرس! کسی درمورد وسوسه‌های فکری و اینکه افکار بد در خفا به تو چه می‌گویند و تو برای مبارزه با آن‌ها و پاگذاشتن روی هواوهوس خودت چقدر عذاب می‌کشی، چیزی نپرسید. وقتی انسان سعی می‌کند با فکری درون خودش مبارزه کند، یعنی پیشاپیش واقعی‌بودن آن فکر را پذیرفته و این، خیلی خطرناک است. اما هم‌مدرسه‌ای تو اصلا در سرش فکر خیانت و سوء‌استفاده از قدرت و جایگاهش را نداشت. او خیلی ساده مراقب‌بودن را پذیرفت و برنامه کاری شبانه‌روزی خود را در این رابطه توصیف کرد؛ من نگران تو که الان اینجا ایستاده‌ای نیستم، بلکه نگران آن شخصیت پنهان و آسیب‌رسانی هستم که درونت به بودنش ایمان داری و با آن می‌جنگی!»

 

مجله موفقیت

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 16 آذر 1396  ] [ 09:19 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و مجروح شد.

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! و پرستاری کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است و فردی خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

 

زيادى مسائل را پيچيده جلوه ندهيد و از تفاسير بپرهيزيد، گاهى فقط يك اقدام ساده لازم است!

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 14 آذر 1396  ] [ 04:29 ب.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد. اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه.
 
سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه، نفعي برده. ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟
 
تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود.


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 9 آذر 1396  ] [ 11:00 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 174 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 112999 نفر
كل مطالب : 694 عدد
تعداد کل نظرات: 12 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 16 آذر 1396 
امکانات وب