رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدند : چه می‌کنی؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد!

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی،
پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!

همین یک جمله رمز تمام زیبایی‌های رفتاری دنیاست.
بدون توقع و با دلی صاف هر کاری از دستت بر می‌آید انجام بده.

 


ادامه مطلب



[ شنبه 2 بهمن 1395  ] [ 12:23 ب.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

میگویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است...!!!

سالهای سال بعد شاعره بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

 


ادامه مطلب



[ شنبه 2 بهمن 1395  ] [ 09:25 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


زنی با لباس های مندرس ونگاهی غمگین وارد مغازه خواروبار فروشی شد. مغازه نسبتاشلوغ بود.

کمی مکث کردتاخلوت شود...
سپس با فروتنی وآرام از مغازه دار خواست کمی خوارو بار به اوبدهد.....
وگفت شوهرش مدتی است که بیمار است و نمی تواندکار کند...
فرزندانم بی غذامانده اند.

در واقع پولی برای پرداخت ندارم...فقط میتوانم برایتان دعا کنم
صاحب مغازه که مردی بی ایمان بود،بابی اعتنایی وحالت بدی
خواست که زن ازمغازه اش بیرون برود..

زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد...
گفت:آقاشمارابه خدا...به محض اینکه بتوانم...پولتان را می آورم.
او گفت که نسیه نمی دهد...

مشتری دیگری در کنار پیشخوان ایستاده بود وگفت وگوی آن دو را می شنید.

مشتری گفت خرید این خانوم با من.....
مغازه دار با تمسخر گفت:لازم نیست.!!به حساب خودم!

سپس رو به آن زن کرد و گفت:لیست خریدت کو؟زن لیست را به اوداد:
خواروبار فروش با کنایه ادامه داد:دعایت را روی کاغذ بنویس
وبگذار روی کفه ی ترازو هرچه خواستی ببر!!!!!

خانوم درحالی که بغض کرده بود. باخجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی روی آن نوشت و روی کفه ی ترازو گذاشت.


همه با تعجب دیدند که کفه ی ترازو پایین رفت.!!!!

خواروبار فروش باورش نشد،مشتری کنار پیشخوان از سر رضایت لبخند زد .
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد.
هر چه جنس اضافه میکرد... ترازو تکان نمیخورد!!!!

وقتی همه اجناس لیست را قرار داد،کفه های ترازو برابر شدند..!!!!!!!
خانوم با چشمانی اشک بار از مغازه خارج شد.

در این هنگام مغازه دار با دلخوری کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است؟🤔

زن نوشته بود:
خدایا.... تو تنها پناه منی!آبرویم را حفظ کن.

 


ادامه مطلب



[ شنبه 2 بهمن 1395  ] [ 09:22 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


روزي حضرت سليمان(ع) در كنار دريا نشسته بود، نگاهش به مورچه اي افتاد كه دانه گندمي را با خود به طرف دريا حمل مي كرد. سليمان همچنان به او نگاه مي كرد كه ديد او نزديك آب رسيد. در همان لحظه قورباغه اي سرش را ازآب بيرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه درون آب رفت. سليمان مدتي در اين مورد به فكر فرو رفت و شگفت زده فكر مي كرد. ناگاه ديد آن قورباغه سرش را از آب بيرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه از دهان او بيرون آمد ولي دانه گندم را همراه خود نداشت. 

سليمان(ع) آن مورچه را طلبيد و سرگذشت او را پرسيد. مورچه گفت: «اي پيامبر خدا! در قعر اين دريا سنگي تو خالي وجود دارد و كرمي درون آن زندگي مي كند. خداوند آن را در آنجا آفريد. او نمي تواند از آنجا خارج شود و من روزي او را حمل مي كنم. خداوند اين قورباغه را مأمور كرده مرا درون آب دريا به سوي آن كرم حمل كرده و ببرد. اين قورباغه مرا به كنار سوراخي كه در آن سنگ است، مي برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ مي گذارد. من از دهان او بيرون آمده و خود را به آن كرم مي رسانم و دانه گندم را نزد او مي گذارم و سپس باز مي گردم و به دهان همان قورباغه كه در انتظار من است وارد مي شوم. او در ميان آب شنا كرده مرا به بيرون آب دريا مي آورد و دهانش را باز مي كند و من از دهان او خارج مي شوم.

سليمان به مورچه گفت: وقتي كه دانه گندم را براي آن كرم مي بري آيا سخني از او شنيده اي؟ مورچه گفت: آري. او مي گويد:

اي خدايي كه رزق و روزي مرا درون اين سنگ در قعر اين دريا فراموش نمي كني، رحمتت را نسبت به بندگان با ايمانت فراموش نكن.
« و چون انسان را نعمت بخشيم روي برتابد و خود را كنار كشد و چون آسيبي بدو رسد دست به دعاي فراوان بردارد.»


(سوره فصلت - آيه 51)

 


ادامه مطلب



[ شنبه 2 بهمن 1395  ] [ 09:20 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


شیوانا همراه کاروانی راهی شهری دور شد. چند هفته که از سفر گذشت ، تعدادی کولی دوره گرد بین راه به کاروان پیوستند. کاروانسالار با تردید آنها را پذیرفت به شرطی که با فاصله از کاروان حرکت کنند و در استراحت گاه ها به مسافرین کاروان نزدیک نشوند. در ضمن به اهل کاروان هم سپرد که مواظب باشند خود یا همراهانشان با کولی ها دمخور نشوند چون ممکن است آسیب ببینند.
یکی از مسافران کاروان زن و شوهر جوانی بودند که فرزند کوچکی داشتند و مسافر یکی از شهرهای طول مسیر بودند. شیوانا متوجه شد که شوهر جوان گاه و بیگاه از همسر و فرزندش جدا می شود و سراغ کولی ها می رود و چند ساعت بعد می آید و هیچ نمی گوید.
یک بار شیوانا به او نزدیک شد و گفت:" کاروان سالار مرد با تجربه ای است. وقتی می گوید مواظب کولی ها باشید حتما چیزی می داند!"
مرد جوان گفت:" خودم عقل و تدبیر دارم و جانب احتیاط را رعایت می کنم. من آدم باهوشی هستم."
شیوانا تبسمی کرد و گفت :"پس به آن عقل و تدبیرت بگو ، هوش و عقل جمع می گوید از این کولی ها فاصله بگیریم! حتما حکمتی در آن است!"
یک روز صبح خبر رسید که کولی ها نیمه شب از کاروان جدا شده اند و خبری از آنها نیست. ساعتی بعد زن جوان گریه کنان نزد کاروان سالار و شیوانا آمد و گفت که از نیمه شب شوهرش غیب شده و از او خبری ندارد.
مردان کاروان اطراف منزلگاه را گشتند و مرد جوان را مدهوش در چاله ای یافتند در حالی که تمام دارایی همراهش را کولی ها برده بودند. مرد جوان را به استراحت گاه آوردند و وقتی حالش بهتر شد شیوانا به او گفت:" چرا نصیحت بزرگترها را گوش نکردی و جان و مال خودت را به خطر انداختی؟!"
مرد جوان مغرور و متکبر گفت:" من آدم باهوشی هستم و بیشتر از همه شما احتیاط و تدبیر داشتم. آنها برای مدت کوتاهی غافلگیرم کردند و تدبیرم را چند دقیقه ای از دست دادم و به این روز افتادم!
شیوانا لبخندی زد و گفت:" نداشته را نمی توان از دست داد! اگر تدبیر داشتی اصلا سراغ آنها نمی رفتی و نزدیکشان نمی شدی که فرصت غافلگیری را به آنها بدهی. بی جهت داشتن چیزی که مانع از افتادن تو به این وضعیت می شد را ادعا نکن."


ادامه مطلب



[ شنبه 2 بهمن 1395  ] [ 09:15 ق.ظ ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 86 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 38830 نفر
كل مطالب : 426 عدد
تعداد کل نظرات: 8 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 2 بهمن 1395 
امکانات وب